تبليغاتX
دفترچه یادداشت

دفترچه یادداشت

یادداشت های زندگی

خیلی وقته آپ نکردم. خیلی سرم شلوغ بود درسا و پروژه های روزانه و هفتگی و ترمی خوب بود تا حالا  .داره کم کم امتحانا می رسه اما هنوز کاری نکردم همیشه اینطوره از اول ترم تصمیم میگیری خوب درس بخونی آخر ترم که می شه  می بینی هیچ کاری نکردی

نمی دونم باز چی کار کنم یاد شبای امتحان ترمای قبل می افتم با اینکه هنوز کلی مطلب نخونده داشتم باز بی خیالش می شدم و می خوابیدم

باز امتحانا رسیدن و من هنوز اول راهم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 11:57  توسط سرودزندگی  | 

امروز رسیدم خونه، یه هفته است کلاسا شروع شدن دوباره ، استادا هم جو گیر شدن با توجه به کم بودن وقت ، درسام این ترم سخته خیلی، شروع کردم ساختمان داده و طراحی الگوریتم رو مروری بخونم تا تابستون کارم راحتتر شه و سرعتم بیشتر شه، جزوه ی استادمون تو نظریه زبان ها و ماشین ها را تا نصف مرور کردم تا یه چیزایی یادم بیاد، فقط رو ریاضی نمی تونم زیاد تمرکز کنم زود حوصلم سر می ره، تا هفته بعد خداحافظ

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 23:5  توسط سرودزندگی  | 

دیروز بعد از ظهر با دوستم تلفنی حرف می زدم ، قبلاً نوشته بودم که دوستم مهندسی برق الکترونیک تو زنجان خونده، قبلاً آدم با انگیزه ای بود تو کنکور رتبه کلش 2400 بود ، با معدل 15 به بالا هم از دانشگاه دولتی فارغ التحصیل شده، اما الان انگیزش مرده یعنی یه جورایی امیدش رو به زندگی از دست داده ، الان 3،4 ماهه که دنبال کاره ، اما کو کار ؟ اصلاً تو بعضی کارخونه ها راش نمی دن بره تو در مورد کار پرس وجو کنه، به یه شهر دیگه هم سر زده ، ولی واقعاًکار نیست، یعنی هیچ جا برا کسی که پارتی نداره کار نیست، واقعاً دپرس شده ، آدم با هزار زحمت دانشگاه قبول شه، با هزارو یه زحمت دیگه درسای به اون سختی برق رو تموم کنه، کار آموزی رو تو یه کار خونه معتبر انجام بده ،اما آخرش چی؟ امید وارم اونم زود کار پیدا کنه، البته یکی از دوستام که مکانیک تبریزخونده اونم باهاش دنبال کاره اما هر دو دست از پا درازتر.

خدارو شکر من هنوز دارم درس می خونم و وارد دغدغه ی کار نشدم، مامانم هم نمی ذاره دنبال کار بگردم ، اون بیشتر علاقه داره من ادامه تحصیل بدم، که خواسته ی من و آرزوی اون هم جهت هستن، پس من اگه ارشد قبول نشم دپرس میشم، اما امید دارم که قبول میشم، حتماً.

نمی دونم چه جوری باید خلاقیت به خرج بدم و برا خودم و چند تا از دوستام کاری ایجاد کنم، من سرمایه ی زیادی هم نمی تونم جور کنم، ولی مطمئنم می تونم راهی پیدا کنم، خیلی بهش فکر می کنم، یه کار سازنده، نه کپی cd یا تایپ آگهی ترحیم و... .

اما دنبال ایده هستم تو اینترنت، مجله ، تلوزیون،حتی خوابام، اما هنوز نتونستم اما باید پیدا کنم، نمی خوام سربار جامعه باشم ، دوست دارم تو زندگیم کار مفید انجام بدم. برا دعا کنین.

فردا باید برم دانشگاه، اما همه خریدای عیدم مونده برا الان ، فکر نکنم برسم همه رو انجام بدم، کیف، کفش،  شلوارو...، امروز آرایشگاه هم باید برم، هنوز وقت نگرفتم. من خیلی هم دقیقه نودی نیستم اما امسال عید اصلا فرصت نداشتم چه قبل عید ، چه عید ، تا دیروز شب بچه های مهمونا از سرو کولم بالا می رفتن، اما تنوع خیلی خوبی بود.

من از خرید قبل عید خیلی خوشم نمی آد همه چیو نو کنی و بشینی سر سفره هفت سین، به نظرم مسخره می آد ، دیگه مثل خیلی قدیما نیست که لباس کم باشه و سالی یه بار آدم خرید کنه، من خودم وقتی نیاز داشته باشم خرید می کنم ، اصلاً تو بحر مد و این جور چیزا هم نیستم، البته بحث اینکه گربه دستش به گوشت نمی رسه میگه سویا می خورم، نیست.

ما اصلاً تو خونمون چهارشنبه سوری هم نداریم حتی یه آتیشه ساده، این ربطی به ذوق و بی ذوقی نداره، ما شادی می کنیم ، ولی ما به این اعتقاد نداریم که آتیش شادی بیاره، البته با احترام کامل به نظرات شما. اما واقعاً برامون دیدن صحنه های سوختگی ، نقص عضو ،کوری، که از تلوزیون پخش می کنن خیلی غم انگیزه. خوب کاش همون آتیشه ساده بود نه اون ترقه هاو ... .

الان از هر دری حرف زدم باید برم بخوابم، احتمالاً تا هفته بعد خداحافظ

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 2:3  توسط سرودزندگی  | 

ناتانائیل، آرزو مکن که خدا را جزء در همه جا، در جایی دیگر بیابی.

هر آفریده ای نشانه ی خداوند است . اما هیچ آفریده ای نشان دهنده ی او نیست.

همین که آفریده ای نگاهمان را به خویش معطوف کند ، ما را از راه آفریدگار باز می گرداند.

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 22:5  توسط سرودزندگی  | 

به نام خدا

تعطیلات عید تموم شد بازم کلاس ها شروع می شن و بازم همون استرس و مشکلات و خوشی ها.

دیروز 13 بدر بود البته ما خودمون 10 بدر رفته بودیم ، یعنی ما اکثراً قبل 13 فروردین می ریم 13 بدر چون اکثر فامیل تا قبل 13th جمع هستن و خودتون می دونین که گردش دسته جمعی بیشتر خوش می گذره، 12th هم همه بر می گردن شهرشون و اوضاع عادی می شه.

ما دیروز خانوادگی نرفتیم طبیعت گردی، من و برادرم ظهر رفتیم باغ ولی بی انصاف صاحبای باغ سگا شونو باز کرده بودن خیلی بهمون خوش نگذشت. بعد از ظهر رفتیم پارک جنگلی ، جاده از ساعت7خیلی شلوغ بود یعنی برا طی کردن 10 متر باید یه ساعت صبر می کردیم، به هر صورت ساعت 10 رسیدیم خونه ، داشتم از خستگی می مردم.

راستی اصلاً تو این چند روزه درس نخوندم مسافرت نرفتم اما حجم مهمونی ها اینقدر زیاد بود که یه ساعت بی کار نداشتم.

اما تو 10 بدر تو یه جای بکر وناب بودیم یه رود نیمه خروشان، درخت و صخره، یه طبیعت زیبا ، پسرا همه رفتن تو آب، حسابی خوش گذشت.

بازم درسا شروع می شن، یکم دلم برا تعطیلات تنگ می شه.

من هنوز ریاضیو تموم نکردم، یکشنبه باید بند وبساطمو جمع کنم برم دانشگاه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 12:43  توسط سرودزندگی  | 

امروز شروع کردم که طراحی الگوریتم بخونم، برا طراحی الگوریتم 4 تا کتاب دارم، کتاب نیپولتیان ،CLRS، مقسمی، راهیان ارشد.

به کتاب نیپولتیان بیشتر آشنایی دارم به خاطر همین از اون شروع کردم، من فصل 1، پیوست 2 ، فصل 2،3،4،5 و فصل نظریه NP رو قراره از اون کتاب بخونم، البته به موازات اون کتاب مقسمی رو هم می خونم که ترتیبش همونه، راهیان ارشد هم کتابش خیلی خلاصه است ، البته 95% مطالب این سه کتاب تکرار هم هستن، هنوز نتونستم دید کنکوری داشته باشم و همه چی رو به روش خودم می خونم.

کتاب CLRS رو هم اصلا نمی خونم، واقعا زیاده ، 3،4 ماه وقت می خواد تا بخونمش.

اگر بتونم طراحی الگوریتم رو زود تموم کنم ، یه درس از 11 درسی که قراره برا کنکور بخونم ، یکی رو دور اول خوندم ، زبان رو می خوام با G5 بخونم، فکر کنم هر شب 1 ساعت وقت بگذارم کافی باشه، زبان انگلیسی خوبه، قبلا خیلی کار کردم ، برا همین الان یه یاد آوری برام کافیه.

ریاضی رو هر وقت حوصله کنم می خونم ، کتاب مدرسان شریف رو برا ریاضی مهندسی گرفتم، سبکش خیلی خوبه، یعنی من بین کتابای ریاضی که تا به حال دیدم سبک نوشته های مدرسان شریف از همه بهتر بوده، سعی می کنم روزی 2 ساعت حوصله کنم ریاضی بخونم. البته قبلش ریاضی 1 مدرسان رو دارم می خونم.

هر هفته می گم آخرش چی خوندم، امیدوارم بتونم تو دفترچه یادداشتم خبرای خوب بنویسم.

کاش بتونم تلاش لازم برا قبولی کارشناسی ارشد رو انجام بدم.

برام دعا کنین.

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 23:50  توسط سرودزندگی  | 

سال نو همه شما مبارک

امیدوارم سال خوب، پر از شادی و نشاط و خوشی برا همه باشه و همیشه مؤفق و سالم باشین.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 20:47  توسط سرودزندگی 

امروز خیلی دیر از خواب بیدار شدم، 11:30 بازم که اسم تعطیلات به گوشم خورد و من دیر از خواب بلند شدم ،توروزایی که کار دارم ساعت 8 بیشتر نمیتونم بخوابم حتی اگر تلاش کنم بازم نمی شه، ولی امسال عید، یعنی تو این 20 روز تعطیلی خیلی کار دارم ، امسال باید برا ارشد درس بخونم ، تا تابستونو وقت گذاشتم ریاضیات بخونم، دو سه روز وقت نیاز دارم مطالب ریاضی1 رو تموم کنم، کل عید باید ریاضی مهندسی بخونم نمی دونم میرسم تموم کنم یا نه ، من ریاضیاتو تا به حال خیلی کم کار کردم وفقط پاسشون کردم باید تلاش کنم یه پایه ی خوبی برا خودم بسازم ، دور دوم ریاضیاتو انشاءالله باید بعد مهر ماه بخونم، از وقتی هم کلاسا شروع شه باید آمارو احتمال بخونم، مجبورم از همه چی بزنم تا به درسام برسم ولی این اجبارو دوست دارم درس خوندن و ادامه تحصیل یکی از علایق منه برا همین که همیشه همه ی فکرو ذکرم درس خوندنه، من معتقدم می تونم و خدا این ظرفیت رو تو وجود من قرار داده .

درسای مشترک واختصاصی رو هم تابستون می خونم ، از 13 تیر ماه انشاءالله تا 20 مهر، فکر می کنم سه ماه فرصت خوبی برا مطالعه باشه بخصوص که من پایه ی خوبی برا درسای خودم دارم.

بعضی از کتابای این ترم رو خریدم ، بیشترشونو تو علامه پیدا کردم، یکیشو هم از ایران مهر خریدم. حالا باید همشونو با چسب  کتاب جلد بگیرم تا خراب نشن، خیلی کار دارم ، مسافرت و گردشم که فعلا بی خیال شدم ، مگه اینکه واقعاً دلم بخواد.

این هفته ، همه چی بوی انتخابات گرفته بود، حیف اون همه کاغذ که تبدیل به زباله شدن ، کاش یه مکانیسم دیگه ای بود که این همه سرمایه تلف نمی شد، این دوره همسایه ی ما هم انتخاب شد. کاش بتونه و بخواد کار کنه، من خیلی اطمینان ندارم. سیاست چه بازیه کثیفیه، خوبه که من خیلی از پشت پرده ها خبر ندارم وگرنه به مرز جنون می رسیدم.

من قبل عید سه ، چهار روزی تنهایی مسافرت رفتم، من انقدر مسافرت تنها رو دوست دارم، آدم هرجا که دوست داره هر جه قدر که می خواد توقف می کنه، جایی میره که خودش علاقه داره، وقتی نیاز به استراحت داره استراحت می کنه و... خیلی بهم چسبید، بعد عید شاید اگه به تعطیلی خوردم بازم برم،

حالا تا بعد...........

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 14:12  توسط سرودزندگی  | 

یک هفته دوری از دفترچه خاطرات برام سخت بود دوست داشتم هر روز مطلب جدیدی بنویسم اما سرگرم درسام هستم ، و این باعث می شه کمتر به بقیه ی مسائل برسم، این هفته خیلی درس نخوندم ، دارم ریاضی می خونم اول شروع کردم ریاضی 1 بخونم چون پیوسته نمی خونم خیلی زیاد جلو نمی رم، وقتی هم که خوابگاه میرم کلاً همه ی کارا تعطیل و فقط حرف بزن و بپز و بخورو بخواب. از این وضع دیگه خودم هم خسته شدم، خیلی وقت ها برا اینکه می ترسم بهم بگن دارم خر میزنم از بچه ها جدا نمی شم برم سالن مطالعه و درس بخونم که اگر خدا بخواد از بعد عید باید خیلی جدی سر درسام باشم.

من دیروز اومدم خونه ، کلی مکافات داشتم تو روز تعطیل ماشین گیر بیارم، هم جمعه بود هم تعطیل رسمی، دیر رسیدم، یکی دو ساعت بعد هم رفتم خونه ی دوستم ،ترم آخر مهندسی مکانیک دانشگاه ارومیه هستش، برا پروژه ی پایانیش باید یه نرم افزارو نصب می کرد اما کلی تلاش کرده بود نتونسته بود، من رفتم تو 2 دقیقه نصبش کردم،

دوستای دبیرستانیم تا گیری تو کاراشون می افته من اولین نفری هستم که به ذهنشون می رسم ، منم کم نمی ذارم براشون، ولی خوب سر آخر همشون می شن دانشجوی دانشگاه دولتی و منم آزادی.

من از این تفکیک خوشم نمیاد ما آزادی ها هم داریم درس می خونیم همون کتابا ، همون مطالب.

فردا بازم باید برم خوابگاه، کلی کار دارم، امروز با دو تا از بچه های دبیرستان قرار دارم ، یکی مهندسی برق خونده تو زنجان ، اون یکی هم مکانیک تبریز، اینا سال اول قبول شدن برا همین درساشونو تموم کردن  دنبال کار هستن ، منتظر جواب کنکور ارشدهستن. خوش به حالشون، من امسال کنکور ارشد ندادم،

دیروز یه فیلم دیدم ، این هالیوودی ها هم فیلماشون مثل فیلمای ما بی مزه هستن، اسمه فیلمه آقا و خانوم اسمیت بود، یه جورایی همون آتش بس خودمون، هیچی نداشت، نه مفهومی، من  فیلمو نقد نمی کنم ولی واقعاً تاسف خوردم 2 ساعت نشستم پای یه فیلم مسخره.

هنوز کتابای این ترممو نخریدم، این هفته باید برم از علامه یا فروزش کتابامو بگیرم، کلی پول لازم دارم حسابم هم ته کشیده، بنده خدا بابام...

شاید شب بازم بنویسم ولی حالا کار دارم، کلی کار عقب مونده، پس فعلا بای.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 12:19  توسط سرودزندگی  | 

امروز خیلی دلم گرفته بود به زمین و زمان بد گفتم ، حسابی ناشکری کردم ، من این مواقع می دونم خدا درکم می کنه ازم نا امید نمی شه، می دونه چون عصبانی هستم این حرفارو می زنم، خیلی سخته احساس امروزمو بگم ولی باید جزء خاطرات امروزم بنویسمش، باید یادم بیاد که این روزو تو زندگیم داشتم نباید تکرارش کنم ، سؤالای مختلفی تو ذهنم هستش که هیچ وقت جواب مناسبی براش پیدا نکردم، برا همین همیشه سردرگمم بین روش های مختلفی که باید تو زندگی انتخاب کنم، من که حالا تقریباً 20 سال از عمرم گذشته فکر می کنم دیگه خیلی دیر باشه اما همیشه این سردرگمی بهانه ای شده برا پرش از این شاخه به اون شاخه، البته تو درس خوندن ، برا سایر امور فکر می کنم به اندازه ی سال های عمرم وقت دارم ، یعنی چون تنها علاقه ی من تو زندگی کسب علم هست فقط ازاین مؤضع دارم حرف می زنم ،

من وقتی درس می خونم اگر بخوام عمیق درس بخونم سرعت درس خوندنم خیلی پایین می آد یعنی مثلاً وقتی دارم یه کتاب می خونم همراهش ممکنه 2،3 تا کتاب دیگه هم بخونم و اگه یه مطلب یاد می گیرم 2،3 مطلب دیگه هم کنارش یاد می گیرم. این نوع درس خوندن منو راضی میکنه، اما وای اگه برا نمره درس بخونم مثل شبها ی امتحان اولاً اصلاً انگار درس نخوندم ، یعنی راضی نمی شم البته شاید جواب کوتاه مدت که همون نمره هست رو می گیرم چون 90% مطالبو خوندم، اما تو روش قبلیم خوب شاید 40% مطلب استادو خونده باشم که تو نمره اونوقت کم می آرم،

خیلی وقتها این سؤال برام مطرح هست که بزرگای علم چطوری درس می خوندن یعنی چطوری کسب علم می کردن؟

بعضی مواقع این سؤالو دارم که کی مؤقع خلاقیت من میرسه؟ آخه هنر این نیست که من فقط یه تیکه از  علوم موجود رو یاد بگیرم خوب همه ی اینا تو کتابا هست خوب احتیاجی به یاد گرفتن من نیست. اگه کسی می خواد تو راه علم قدم بذاره باید کمک کنه علم به جلو پیشرفت کنه، اما اصلاً دانشگاه هیچ وقت دیدی به من نداد که از بالا به رشته ی دانشگاهیم نگاه کنم، یعنی اکثر ماها یاد گرفتیم فقط به پیشرفتن تو مسیر از پیش تعیین شده توجه کنیم ، دیپلم که گرفتیم برا کنکور بخونیم، کنکور که دادیم 4 سال دانشگاه بعد برا ارشد درس بخونیم ، خوش شانس باشیم یه جا استخدام بشیم، البته یک زندگی متعادل داشتن اصلاً بد نیست، نه؟ اما من اصلاً این تعادل رو دوست ندارم، یعنی دوست دارم عمیق باشم اما هیچ وقت تو این راه هم قدم نگذاشتم ، اینکه هیچ وقت جسارت گذشتن از چیزهایی و رسیدن به چیزهای دیگه رو نداشتم ، خیلی وقتا احساس می کنم هیچ کدوم از این دو از هم جدا نیستن و راحت طلبی منه که باعث شده از زندگی عقب بمونم، نمی دونم،   

+ نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 23:16  توسط سرودزندگی  |